YellowPage
  ماني شهرير (1348)

ليسانس مهندسي برق - گرايش كنترل‌-دانشگاه صنعتي شريف - سال 1371

سر دسته سوته‌دلان

- زمستان 1377- بهار 1380، مديراجرايي شركت چندرسانه‌اي نگاه
- تابستان 1377 – تابستان 1378، مديريت فروشگاه شهركتاب شعبه آرين
- زمستان 1372 – تابستان 1377، كارشناس بخش فني موسسه ندارايانه
- زمستان 1371 – بهار 1374، مسئول سايت كامپيوتر دانشكده مهندسي صنايع دانشگاه صنعتي شريف

عجب سوال سختي! شايد اگه از ضمير سوم شخص استفاده كنم كار كمي آسونتر بشه:
يك آدم آرمانگرا كه هنوز فكر مي‌كنه مي‌شه كارها رو به روش درستش انجام داد. يك آدم كم‌توقع كه فكر مي‌كنه اگه هركاري درست انجام نمي‌شه تقصير اونه كه راه و روش و "ريل"شو درست كار نگذاشته (و اين قاتل "رئيس" و "رئيس‌بازي"يه!) يك آدم دموكرات كه متعجبه چرا اغلب اوقات به جاي آنكه آدمها سعي كنند ريلشونو خودشون بكشن ترجيح مي‌دن (و منتظرن) كه يكي پيدا بشه و به جاشون تصميم بگيره و بعد هم اونا بشن "محكومين سيستم و سرنوشت"!
... و يك آدم رويايي كه نمي‌دونه چرا براي تحقق ساده‌ترين روياهاش بايد نه آرمانگرا باشه، نه كم‌توقع و نه دموكرات!!!!

فرهنگسازي. "دلت خوشه". كيفيت. "نون تو سخت‌افزاره". حقوق آخر ماه. "پسر خاله جناب رئيس دانشجوي كامپيوتره و صفحه درست مي‌كنه ... تومن، شما چرا اينقدر گرانيد؟". مهاجرت. "چرا آدم با تجربه نمي‌آ‌‌ري؟" مرخصي. "اگه مي‌خواي كاري درست انجام بشه بايد خودت انجامش بدي!" آينده. "خيلي كه زور بزني در حد پرايدي. فكر پژوي 206 رو هم از سرت بيرون كن." موفقيت. "غرفه شركت فلان رو توي نمايشگاه ديدي؟" كار و بار ما. "آقا اگه مي‌شه اينجاي صفحه سبزش يكخورده روشنتر بشه!" نگاه. "همين كه وايستادي و داري كار مي‌كني خودش شاخ غوله. مطمئني كه مخت عيب نداره؟!"

روي تاب دراز كشيده‌ام و كتاب مي‌خوانم. بالاي سرم، گهگاه، آفتاب از لابلاي برگهاي چنار راهي پيدا مي‌كند و بر روي زمين مي‌افتد. خيالم راحت است كه همه ريلهاي دنيا را كشيده‌ام و هيچ كاري معطل من و توقعم نيست. هر از چند گاه كه از خواندن خسته مي‌شوم، كتاب را كناري مي‌گذارم و شروع مي‌كنم به خيالبافي. آفتاب هنوز از لابلاي برگها مي‌تابد. دوست دارم كه تاب تا ابد تاب بخورد و آفتاب تا ابد بتابد.
به نظر شما اين توقع زيادي است؟